دانلود مقاله با موضوع تکنولوژی، فرهنگ و تمدن، مابعدالطبیعه، مدرنیزاسیون

اجتماعی و تاریخی آدمی‌- را نمی‌بیند. البته این نکته را قبلاً هگل نشان داده بود که چگونه سوبژه دکارتی در واقع توهمی بیش نیست و آدمی، برخلاف تصور دکارتی، یک سوبژه استعلایی و فراتاریخی نیست.
مارکس نقدهای شدیدی به نظام سرمایه‌داری وارد می‌کند اما توجه ندارد که نظام کاپیتالیستی صرفاً یکی از شاخه‌های درخت عقلانیت مدرن است. او علی‌رغم آن‌که این درخت و ریشه‌های آن را می‌پذیرد، لیکن با نظام سرمایه‌داری، صرفاً به منزله یکی از نتایج و ثمرات این درخت مخالف است. همچنین، باید توجه داشت که نظام سرمایه‌داری در روزگار ما بسیاری از انتقادات مارکس به سرمایه‌داری خام و خشن قرن نوزده را در خود جذب کرده و کوشیده است به برکت ثروت‌های حاصل از قدرت تکنولوژیک و استعمار دیگر کشورهای غیرغربی از خشونت خود بکاهد و طبقه پرولتاریا را تا حدود زیادی آمبورژوازه (شبیه بورژوا) گرداند. البته خود این نکته بسیار قابل توجهی است که‌ -همان‌گونه که مقایسه نظام‌های سرمایه‌داری قرون نوزده و بیست نشان می‌دهد‌- یکی از ویژگی‌های جوامع توسعه‌یافته یا مدرن این است که انتقادات به سیستم‌های خود را در خویش جذب کرده، برای حفظ و دفاع از خود، پیوسته خویشتن را بازسازی می‌کنند. این چیزی است که در جوامع توسعه‌نایافته یا کم‌تر توسعه‌یافته اتفاق نمی‌افتد یا کم‌تر اتفاق می‌افتد.
سنت مارکسی در قرن بیستم ادامه پیدا می‌کند و ابعاد فرهنگی‌تری می‌یابد و منطق سرمایه‌داری را در وجوه عمیق‌تر آن دنبال می‌کند. پس از مارکس، فروید هم به این عقلانیت می‌تازد، زیرا از نظر او نیز این عقلانیت آنچنان غلبه پیدا کرده که ‌وجوه دیگر بشر از جمله غرایز وی را نادیده گرفته است و آن‌ها را سرکوب می‌کند. به همین دلیل بشر امروز نسبت به فرهنگ و تمدن خویش احساس نارضایتی و ناخرسندی می‌کند.
دیلتای
دیلتای نیز به معنایی ناقد عقلانیت مدرن است؛ چرا که وی نیز عقلانیت دکارتی‌- ‌کانتی را مورد انتقاد قرار می‌دهد. از نظر دیلتای عقل دکارتی و عقل کانتی غیرِتاریخی‌اند. در واقع دیلتای در برابر نقد عقل محض کانت و مقولات مطلق کانتی، نقد عقل تاریخی و تاریخی بودن مقولات را عرضه می‌کند و معتقد است که این عقل دکارتی‌- ‌کانتی که جوهره عقلانیت مدرن است، کُنه حیات و زندگی را درنمی‌یابد؛ زیرا این عقل می‌خواهد همه‌چیز را در چهارچوب مقولات جهان‌شمول و عینی۲۱ فهم کند. با این عقل نمی‌توان پدیدارهای انسانی را فهمید و باید شیوه را تغییر داد، و به جای روش تبیین۲۲که در علوم طبیعی و تجربی استفاده می‌شود، از روش تفسیر۲۳ در حوزه علوم انسانی و تاریخی و فهم پدیدارهای انسانی استفاده کرد. (همان:۱۰۲)
نیچه
‌تمام مسأله نیچه نیز این است که به بحران تمدن کنونی جواب دهد. نگاه نقادانه او نیز به مدرنیته و تمدن کنونی رادیکال و بنیادین معطوف است. از نظر وی تمدن کنونی منتج به ظهور «آخرین انسان» شده است؛ یعنی انسان حقیری‌ که دیگر آرمان‌های بزرگ نداشته، تن به بردگی داده و به هر زشتی و پستی‌ایی تن می‌دهد. او این مسأله را در رابطه با «مرگ خدا» می‌بیند. «مرگ خدا» برای نیچه به معنای مرگ جهان فرامحسوس و مرگ امر مطلق است. فردریش نیچه، خواهان نقد رادیکال و بنیادین عقلانیت مدرن و فرهنگ و تمدن جدید بود؛ نقدی که کاملا از درون صورت گرفت و در نوع خود اساسی‌ترینِ نقدها به حساب می‌آید. او دوره جدید را دوران مرگ فرهنگ اصیل و ظهور انسان‎‎های حقیر و روزگار غلبه اخلاق رمگی و بردگی بر اخلاق سروران و آزادگان می‎‌دانست. نیچه انسان جدید را به نوعی بازگشت به تفکر هنری و تراژیک که در یونانیان اولیه می‌توان سراغ گرفت، فرا می‎خواند. چهره‎‎هایی مانند مارکس و فروید نیز هر یک از منظری خاص، عقل دکارتی و کانتی را مورد انتقاد قرار دادند، هرچند که هر دوی آن‎‎ها سویه‎‎های بسیاری از عقل و عقلانیت مدرن را پذیرفته بودند. مارکس اعتقاد داشت که  عقل جدید دکارتی بسیار انتزاعی است و از درک مناسبات اجتماعی و طبقاتی غافل است. فروید نیز معتقد بود که سیطره عقل دکارتی – کانتی، غرایز را که جنبه مهمی از وجود انسان است، نادیده گرفته و آن‎‎ها را سرکوب می‎کند. ویلهلم دیلتای نیز عقلانیت جدید دکارتی ـ کانتی را مورد انتقاد قرار داده، مقولات کانتی را غیرتاریخی می‌دانست، در حالی‎که از نظر او وجود، نحوه زیست و عالَمیت انسان و دیگر مقولات مربوط به حیات و تفکر او، اموری تاریخی هستند
هوسرل
هوسرل نیز با نوشتن کتاب «بحران علوم اروپایی و پدیدارشناسی استعلایی» می‌کوشد وجوه بحرانی و نیهیلیستیک عقلانیت مدرن را آشکار سازد. مراد هوسرل از بحران علوم اروپایی، بحران علوم جدید، آن‌هم نه بحران اخلاقی یا اعتقادی، بلکه بحرانی وجودشناختی (اونتولوژیک) در این علوم و به تعبیر ساده‌تر، همان بحران نیهیلیسم است. او ریشه این نیهیلیسم را به مبانی نظری سنت متافیزیک غرب برمی‌گرداند. هوسرل معتقد است عقلانیت متافیزیکی (فلسفی) که با سقراط ظهور پیدا کرد، سرزمین شهود را ترک کرده، صرفاً به یک عقلانیت منطقی- ‌‌مفهومی تبدیل می‌شود و در حوزه فلسفه، تفکر به یک نظام‌سازی صوری و مفهومی از جهان واقعی و حقیقی تقلیل می‌یابد. دقیقاً همین امر، یعنی ترک سرزمین شهود و تقلیل تفکر به نظام‌سازی‌های صوری و مفهومی است که باعث شده تفکر متافیزیکی بی‌ریشه شود. پس هوسرل ریشه بحران دکارتی، مبنی بر ناتوانی در اثبات جهان خارج و تقلیل «جهان واقعی» به «پدیدارها یا صور آگاهی»، را در سقراط و افلاطون و ارسطو و در لوژیسیسم یا منطق‌سالاری مستتر در این سنت‌ -که در قیاس با اندیشه‌های پیشاسقراطیان، از همان آغاز در سنت متافیزیک وجود داشت‌- جست‌وجو می‌کند. به عقیده او منطق یعنی تقطیع و تحلیل و سپس ترکیب و تألیف مفاهیم؛ و خود این تقطیع و تحلیل، یک‌دستی و یک‌پارچگی واقعیت را که در یک دریافت بی‌واسطه شهودی درمی‌یابیم، در عالم مفاهیم از بین می‌برد.
هایدگر
هایدگر نیز به تبع هوسرل، ریشه‌های تاریخی مدرنیته و عقلانیت جدید را از آغاز ظهور متافیزیک و از زمان سقراط و افلاطون پی می‌گیرد. به اعتقاد هایدگر تاریخ متافیزیک، تاریخ بسط غفلت از وجود است و متافیزیک یونانی اگرچه با «پرسش از وجود» آغاز شد، اما به‌تدریج این پرسش از یاد رفت و «پرسش از موجود» جای آن را گرفت. در واقع، از نظر هایدگر در تاریخ فلسفه مابعدالطبیعه بالمعنی‌الأعم (بحث از وجود و احکام کلی وجود) به تدریج جای خود را به مابعدالطبیعه بالمعنی‌الأخص (تئولوژی یا بحث از موجود اعلی، آنتروپولوژی یا علم‌النفس و بحث از موجود انسانی و کاسمولوژی یا طبیعیات) داد و موجوداندیشی آنچنان بر وجودشناسی غلبه پیدا کرد که مسأله اصلی و بنیادین پرسش از «وجود» از یادها رفت تا آن‌جا که در روزگار کنونی این پرسش از اساس بی‌معنا تلقی می‌شود. .(همان:۹۶)
جوهره تفکر هایدگر را می‌توان دعوت به نوعی «سوگردانی» تلقی کرد؛ یعنی دعوت به معطوف کردن نگاه موجوداندیش بشر به یک حقیقت بنیادین که وی از آن به وجود الثیا تعبیر می‌کند. به همین دلیل هایدگر، به منظور برون‌شد از بحران‌های تمدن کنونی، چشم‌انتظار ظهور نوع دیگری از تفکر است که از آن به تفکر‌ «‌نه دیگر‌ ‌مابعدالطبیعی» یاد می‌کند؛ یعنی نوع دیگری از تفکر که دیگر از سنخ تفکر متافیزیکی نیست. هایدگر همچنین، معتقد است که تفکر متافیزیکی در آخرین بسط تاریخی خود به ظهور تکنولوژی‌های جدید منتهی شده است که با ابزارسازی‌های گذشته بشر تفاوت‌های بنیادین دارد. به باور او سرشت و ذات تکنولوژی‌های جدید را می‌توان نوعی گشتل، یعنی چهارچوب‌بخشی و انتظام‌بخشی به همه‌چیز حتی به نحوه هستی خود انسان، تلقی کرد. این وجه از تکنولوژی و تفکر تکنولوژیک، یعنی تلقی هر چیز به منزله منبعی برای استفاده و بهره‌برداری، در روزگار ما بر بشر و حیات او آنچنان غلبه یافته که حتی طبیعت، محیط زیست و زندگی آدمی بر روی کره زمین را به مخاطره افکنده است.
نئومارکسیست‌ها یا مکتب فرانکفورت
برخی نئومارکسیست‌ها مانند مارکوزه و آدورنو که تحت تأثیر هایدگر بودند، نقدهای بسیاری به جامعه و تمدن جدید وارد ساختند. مارکوزه از ظهور «انسان تک‌ساحتی» و بنیامین و آدورنو از «بازتولید مکانیکی اثر هنری»، مرگ هاله یا قداست و حال و هوای اثر هنری و لذا مرگ هنر و از «صنعت فرهنگ» و یکسان‌سازی توده‌ها و غلبه و سیطره فرهنگ عامه بر فرهنگ متعالی سخن گفتند.
در ادامه همین سنت، هابرماس از ضرورت بازگشت به نوعی «عقلانیت تفهمی» در برابر سیطره «عقلانیت ابزاری» سخن می‌گوید. اما باید خاطرنشان کرد علی‌رغم انتقادات تند نسل‌های گوناگون فرانکفورتیان به تمدن کنونی، هیچ‌یک مانند هایدگر به نقد رادیکال عقلانیت جدید نپرداختند. در حالی که فرانکفورتی‌ها از جمله هابرماس مسیر مدرنیته یا پروژه روشنگری را از اساس غلط نپنداشته و آن را قابل اصلاح می‌دانستند، هایدگر ذات این تمدن را از اساس اسیر بحران نیهیلیسم می‌دانست. هیچ‌یک از فرانکفورتیان درصدد یافتن برون‌شدی از عالمیت عالم مدرن نبودند. آن‌ها معتقد بودند که عقلانیت مدرن هنوز قابلیت دفاع دارد،‌ اما در برخی موارد دچار عارضه شده است و باید مدرنیته و پروژه روشنگری را به مسیر اصلی‌اش بازگردانیم. اما نقادانی مثل نیچه و هایدگر اساساً به این مسیر امیدوار نبودند و خواهان نیل یا ظهور نحوه تفکری از اساس متفاوت بودند.(همان: ۱۱۱-۱۱۵)
● مدرنیزاسیون به عنوان عقلانیت
در طول رنسانس اولین نشانه های مدرنیته یک مفهوم «اومانسیم» وسیع منطق گرای را آشکار نمود. این مفهوم (در زمان) متفکرانی همچون۲۴ در آشکارترین وضع خود بود. هدف آنها این بود تا تحمل (بردباری) و عقلانیت را در همه چیز افزایش دهند، و برای دستیابی به این هدف آنها از یک مخالفت ضروری و تردیدگرای از تمامی راههای پابرجا و تحکم آمیز جانشینی (یا ایفای نقش) جانبداری کردند. دیگر سنت نمی توانست به عنوان توجیهی برای اعمال انسانی باشد. جهان انسانی می بایست با قاطعیت در مرکز توجه قرار بگیرد و می بایستی که هدف اصلی، گمانه زنی، تعویض ریاست مذهبی، و گمانه زنی در مورد حقیقت خداوند و اراده ی او باشد. نیازها، قدرت ها و علاقه های انسانی می بایستی که پایه و اساس تمامی ارزش ها باشد، و زندگی اجتماعی می بایست که بر طبق این موارد تغییر پیدا کند. بنابراین، زندگی انسانی می بایستی که به تنهایی از طریق منطق سازماندهی شود: آنجا می بایستی حرکتی به سوی جامعه ای باشد که حاکمیت عقل و منطق جانشین حاکمیت خداوند شود.
یک پیش شرط برای این تغییر منطقی، تضعیف و سرانجام جدایی و برکناری نهادهای است که بنیان آنها بر ریاست مذهبی نهاده شده است . اصطلاحات لوتر و جنبش های اصلاحی در حیطه ی کلیسای کاتولیک، این امر را به وسیله مخالفت با آیین تجویز شده ی کلیسا و

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   منبع پایان نامه ارشد با موضوعسیر و سلوک، آثار هنری، تصویرسازی، هنر ایران

Author: admin2

دیدگاهتان را بنویسید