مطالعه هوش عاطفی در میان صاحب نظران

مطالعه هوش عاطفی در میان صاحب نظران

پژوهش گران از طریق سنجش مفاهیمی مانند مهارت‌های اجتماعی، توانمندی‌های بین فردی، رشد روان شناختی و آگاهی‌های عاطفی که همگی مفاهیم مرتبط با هوش عاطفی هستند به بررسی ابعاد این نوع هوش پرداخته‌اند. دانشوران علوم اجتماعی نیز کشف روابط بین هوش عاطفی و سبک‌های مختلف مدیریت و رهبری و عملکردهای فردی و تغییرات درونی فردی و اجتماعی و انجام ارزشیابی از عملکردهای فردی و گروهی، همت گماشته‌اند.

عده‌ای معتقدند هوش عاطفی را نخستین بار سالووی و مایر[1] در سال 1990 بکار برده‌اند ولی عده‌ای دیگر به این عقیده‌اند که تاریخ به کارگیری این مفهوم بسی زودتر از این تاریخ و مشخصاً توسط داروین به کار برده شده، و این زمانی بود که داروین[2] بیان داشت که ابزار عواطف در رفتار سازگارانه افراد نقشی اساسی ایفا می‌کند (اکبرزاده 1383)

پیشینه هوش عاطفی را می‌توان در ایده‌های ویه چسلر به هنگام تبیین جنبه‌های غیر شناختی هوش عمومی جستجو کرد. وچسلر در صفحه 103 گزارش 1943 خود درباره هوش می‌نویسد: «کوشیده‌ام نشان دهم که علاوه بر عوامل هوش، عوامل غیر هوشی ویژه‌ای نیز وجود دارد که رفتار هوشمندانه را مشخص کند نمی‌توانیم هوش عمومی را مورد سنجش قرار دهیم مگر این که آزمون‌ها و معیارهایی برای سنجش عوامل غیر هوشی در اختیار داشته باشیم»

وچسلر درصدد آن بود که جنبه‌های غیرشناختی و شناختی هوش عمومی را با هم بسنجد (جلالی، 1381)

لیپر[3] (1948) نیز بر این باور بود که «تفکر عاطفی» بخشی از «تفکر منطقی» است و به این نوع تفکر یا به معنای کلی‌تر «هوش» کمک می‌کند. روان شناسان دیگری نظیر (مییر[4] (1993) نیز پژوهشهای خود را بر جنبه‌های هوش عاطفی متمرکز کرد‌ه‌اند.

شایان ذکر است که ایده «هوش عاطفی» پس از 50 سال بار دیگر توسط گاردنر[5] (1983) استاد روان شناسی دانشگاه هاروراد دنبال شد. گاردنر هوش را مشتمل بر ابعاد گوناگون (زبانی، موسیقیایی، منطقی، ریاضی، جسمی، میان فردی و درون فردی) می‌داند. او وجوه شناختی مختلفی را با عناصری از هوش غیرشناختی یا به گفته خودش «شخصی» ترکیب کرده است. بعد غیرشناختی (شخصی) مورد نظر گاردنر مشتمل بر دو مولفه کلی است که وی آنها را با عناوین استعدادهای درون فردی و مهارت‌های میان فردی معرفی می‌کند (متقی زاده 1382)

موضوع هوش عاطفی به عنوان یک موضوع مورد مطالعه از بطن روان شناسی علمی ظهور پیدا کرد از ز مان انتشار کتاب دانیل گلمن[6] در سال 1998 در مورد  هوش عاطفی علاقه‌مندی شدیدی نسبت به این موضوع در میان روان پزشکان، متخصصان، دانشگاهیان و سایرین، به وجود آمد.

برنامه‌هایی که به دنبال هوش عاطفی بودند در جاهای مختلفی به کار گرفته شده و در سراسر آمریکا رشته‌هایی که به دنبال هوش عاطفی در دانشگاه‌ها و حتی در مقاطع پایین‌تر ایجاد شده است.

برای مثال زمانیکه مجله گزارش بازرگانی‌ هاروارد[7] مطلبی با این عنوان منتشر کردو توانست بیشترین درصد خوانندگان را نسبت به مطالب دیگر در 40 سال اخیر جذب کند.

علاقه شدید به این حوزه منجر به ارائه مطالبی متعدد از هوش عاطفی شد و ادعاهای فراوانی مبنی بر اهمیت هوش عاطفی را هم به دنبال داشته است. اما تاریخچه واژه هوش عاطفی و ظهور آن در ادبیات مدیریت را می‌توانیم به شکل زیر بررسی کنیم.

بحث‌های فلسفی در رابطه با تفکر و عاطفه در فرهنگ مغرب زمین به بیش از 2000 سال قبل برمی‌گردد. در این جا ما فعالیتهای روان شناسی از سال 1900 میلادی تاکنون را به 5 دوره تقسیم می‌کنیم. (سیاروچی و مایر 1383)

دوره اول یعنی سالهای 1900 تا 1969 دوره‌ای بود که تحقیقات پیرامون هوش و عاطفه در حوزه‌های جداگانه صورت گرفت. در حوزه هوش، اولین آزمون‌های توسعه پیدا کردند و هوش به عنوان عاملی در نظر گرفته می‌شد که در برگیرنده انجام صحیح امور و استدلال کردن است.

در این دوره همچنین اساس زیست شناختی هوش مورد مطالعه قرار گرفت، سوال اصلی این بود که آیا عواطف مفهومی عام جهان شمول هستند! داروین که معتقد بود که عواطف در بین همه حیوانات و انسانها مشترک است در حالیکه روانشناسان اجتماعی معتقد بودند که عواطف در فرهنگ‌های مختلف به گونه‌ای مختلف بروز پیدا می‌کند (سیاروچی و ماییر 1383)

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   ارزش سرمایه های فکری در اقتصاد دانش محور

طی این دوره قلمر و روان آزمایی هوش توسعه یافت و فن آوری آزمون‌های هوش به وجود آمد در این دوران روان شناسان بیشتر به جنبه‌های هوش شناختی مانند حافظه و روش حل مسائل می‌پرداختند. هر چند محققانی مانند ای . آل ثوراندیک[8] و دیوید چسلر[9] نیز بودند که خیلی زود به اهمیت جنبه‌های غیرشناختی پی بردند. روانشناس تأثیرگذار در زمینه‌های یادگیری تعلیم و تربیت و هوش، ای ، آل ثوراندیک در سال 1920 این موضوع را مطرح کرد که انسان دارای چند نوع هوش است که یکی از آنها هوش اجتماعی است.

دومین دوره یعنی سالهای 1970 تا 1989 دوره‌ای بود که طی آن پیشرفت‌های چندی در زمینه هوش عاطفی صورت گرفت. در این دوره روانشناسان به بررسی چگونگی تأثیر عواطف و تفکر بر یکدیگر پرداختند. هوش و عاطفه که قبلاً حوزه‌های جداگانه‌ای بودند در این دوره در یک حوزه جدید به هم نزدیک شدند و حوزه جدیدی را با عنوان شناخت و احساس[10] (تفکر و عاطفه) تشکیل دادند. (سیاروچی و مایر 1383)

گرچه اصطلاح هوش عاطفی طی این دوره مورد استفاده قرار می‌گرفت اما به دلیل اینکه بنیانهای نظری این مفهوم هنوز به قدر کافی توسعه پیدا نکرده بود، لذا در این دوره طبق شیوه‌های مرسوم از این مفهوم، تعریف یا توصیفی ارائه نشد.

همچنین تعاریف اولیه‌ای که از هوش عاطفی ارائه شده بودند، در واقع اشاره‌ای اجمالی به هوش عاطفی داشتند و به طور کامل گویای مفهوم هوش عاطفی نبودند.

در این دوره نظریه‌ای جدید با عنوان هوش چندگانه[11] (مضاعف) توسط هاوارد گاردنر[12] در سال 1983 ارائه شد. به بنظر وی هوشهای درون فردی به اندازه هوش که تحت عنوان بهره هوش اندازه‌گیری می‌شوند دارای اهمیت‌اند، از نظر وی هوش درون فردی توانایی دریافت و نمادپروازی عواطف و هوش بین فردی شامل مهارت‌های اجتماعی، مهارت‌های همدلی، نگرش‌های جامعه پسند و اضطراب اجتماعی بود. این نظریه به صورت کامل در همین فصل تحقیق تشریح خواهد شد.

دوره سوم از سال 1990 تا سال 1993 بود. این دوره هوش عاطفی به عنوان یک موضوع مورد مطالعه و تحقیق مطرح شد. از ابتدای دهه 90 با انتشار چند مقاله از سوی پیتر سالووی و جان مایر در زمینه هوش عاطفی شروع شد. مقاله‌ها زمینه‌های مناسب را برای مطرح شدن مفهوم هوش عاطفی فراهم نمودند. در همین زمان نتیجه مقیاس مطالعه‌ای که شامل معرفی اولین مقیاس ارزیابی توانایی‌های هوش عاطفی بود با همین نام منتشر شد. همچنین در این دوره زیربناها و مفاهیم بنیادی هوش عاطفی به ویژه در زمینه علوم عصبی، توسعه پیدا کرد.

در چهارمین دوره، 1994 تا 1997 یک سری رویدادهای غیر منتظره رخ دادند که منجر به رواج گسترش بیش از پیش حوزه هوش عاطفی شد. در این دوره اصطلاح هوش عاطفی با چاپ کتاب پرفروش دانیل گلمن رواج زیادی پیدا کرد. در کتاب گلمن، هوش عاطفی به عنوان بهترین عامل پیش‌بینی کننده موفقیت در زندگی معرفی شده بود که هر کس می‌تواند به آن دست یابد، وجود ادعاهای پیش‌بینی کننده موفقیت بی پایه از هوش عاطفی در کتاب گلمن موجب شکل‌گیری موجی از تدریس‌های همگانی در مورد هوش عاطفی شد و تا حد زیادی تعریف هوش عاطفی را تحت شعاع خود قرار داد.

ما اکنون در دوره پنجم قرار گرفته‌ایم که از سال 1998 آغاز شده است طی این دوره اصطلاحات پالایش‌های متعددی در ابعاد نظری و پژوهش حوزه هوش عاطفی به عمل آمده است مقیاس‌های جدیدی برای اندازه‌گیری هوش عاطفی تهیه و پژوهش های بنیادی‌تری در این حوزه انجام گردیده است (سیاروچی و مایر 1383)

[1] – Jahn D. mayer peter salovey

[2] – Chavles Darwin

[3] – Leeper

[4] – Meyer

[5] – Gardner

[6] – Danil Goleman

[7] – Harvard Business Review

[8] – E .L Thorndike

[9] – Wechsler- D

[10] – Cigniticn and affect

[11] – multiple Intelligence

[12] -Howard Gardner

Author: 92