تأثیر داستان‌های ذهنی بر عملکرد ما

راه زندگی شخصی و شغلی ما، تحت اثر داستان های و روایت هاییه که از مدت ها پیش تو ذهن خود تکرار کرده ایم. این روایات ارزش های کارکرد ما رو شکل میدن. در این مطلب با مثالی اثر داستان های ذهنی بر عملکردمون رو بررسی میکنیم.

آدم ها علاقه مند انسجام و سازگاری هستن. بیشتر اوقات ما می خواهیم به روش ای رفتار کنیم که اون رو مهم می دونیم. می خواهیم باصداقت و بااعتبار زندگی و کار کنیم. این تمایل به سازگاری و انسجام، گرایشی غریزیه.

روانشناسان بیشترً آدم ها رو «ماشین های معنا سازی» می نامند. مغز ما با کامل سازی تجارب داخلی و چیزی که در محیط دور و بر می بینیم، به طور خودکار روایتی رو شکل می دهد.  روایتی که توضیح می دهد به چه دلیل ما و بقیه، هر کاری رو انجام می بدیم.

همون طور که ما با خودمون این داستان ها رو تکرار می کنیم (معمولاً به صورت ناخودآگاه)، اون ها به اسکریپت ها و روتین هایی تبدیل می شن که اقدامات ما رو هدایت می کنن. درواقع ما به جای اینکه سازه های این داستان ها رو درک کنیم، به اشتباه اون ها رو به عنوان حقایق تغییرناپذیر زندگی تفسیر می کنیم.

به همین ترتیب در بین رهبران و مربیان کسب وکار هم داستان هایی رواج یافته که روش ی کارکرد اون ها رو هدایت می کنه. مانند: «دنیای کسب وکار یه میدون جنگ همیشگیه». اما ماجرا به همین مرحله ختم نمی شه.

داستان های ما، مشخص می کنن که به چی توجه کنیم و چیجوری اون رو تفسیر کنیم. به عنوان مثال اگه محیط کار خود رو یه میدون جنگ ببینین، دشمنی رو انتظار می کشید. واسه دفاع و حمله آماده می شید. حس می کنین که در میدون جنگ، نمی توان از تلفات دادن دوری کرد.

ممکنه مقصود کارمندان خود رو بد تعبیر کنین، یا فرصت های عالی همکاری رو از دست بدین. بعضی وقتا، شما باید داستان اصلی خود رو تغییر بدین و داستانی رو انتخاب کنین که طبق اون، به سمت اهداف جدید حرکت کنین.

روایتی که تمرکز شرکت رو سخت کوشی، رقابت و اشتیاق سیری ناپذیر به رشد می دونست. این داستان باعث شد خیلی زود پله های پیشرفت رو طی کنه. یه دهه ی بعد، اون در شرایط بسیار ناسالمی به سر می برد و هیچ ارتباطی با کار خود برقرار نمی کرد.

داستانی که وقتی انگیزه بخش به نظر می رسید، حالا اون رو در شرایط ناگواری قرار داده بود. کریس درحالی که مطمئن نبود چه می خواهد، نقش مربیگری رو انتخاب کرد.

اولین قدم واسه نوشتن داستان های رهایی بخش، شناخت و بررسی داستان هاییه که واسه خودتون و بقیه تعریف می کنین. این به شما کمک می کنه دلیل رفتارها و عکس العمل های خود رو درک کنین.

یه رقابت فردی یا جمعی رو که با اون مواجهید، شناسایی کنین. چه داستانی رو در مورد این مسئله واسه خودتون تعریف می کنین؟ رقابت کریس، این بود که اون خسته و فرسوده شده بود و دیگه کار خود رو بامعنی نمی دید.

ساعت های طولانی کار، مسافرت های شغلی و انتظارات بالایی که از اون وجود داشت، به سلامت جسمی و روانی اون آسیب جدی وارد کرده بود. منطق روایت «مرد آلفا» به اون می گفت که باید کمک نیروی اراده و تلاش، بر هر چالشی غلبه کنه و موفقیت شرکت رو در اولویت بذاره.

پس از اینکه یه داستان رو شناسایی کردین، باید بفهمین که چیجوری شما رو تحت اثر قرار می دهد. این داستان محدودکننده س یا آزادی بخش؟ وضعیت سلامتی شما، سرنخ هایی رو در اختیارتون می گذارد.

به عنوان مثال کریس دریافت که نه تنها استانداردهای بی حدوحصر ایستادگی ذهنی در مورد اون صدق نمی کنه، بلکه به شدت آسیب دیده. داستان شما چی رو روشن می کنه؟ داستان کریس، هیچ فضایی رو واسه مراقبت از خود، روش های متفاوت کار کردن، یا تعاریف جانشین موفقیت در اختیار اون نمی گذاشت.

روایت اون، همه ی این نکات رو نقطه ی ضعف تلقی می کرد: تنها راه این بود که سخت تر کار کنه. کریس فهمید که بین چیزی که می خواهد (بازیابی سلامتی و معنی کار) و روایت اون، اختلاف و ازهم پارگی هست.

داستان ها، به ندرت در تنهایی شکل می گیرند. اون ها معمولاً روابط ما با بقیه رو هم شامل می شن. به خاطر همین یکی از مهم ترین قدم هایی که باید ورداریم، اینه که روی جنبه های بین فردی داستان فعلی کارکنیم.

فقط در این صورت می تونیم داستان جدیدی تألیف کنیم که از پیشرفت دلخواه ما پشتیبانی می کنه. کریس و همکارانش، از لحظه ای که به شرکت پیوسته بودن، داستان «مرد آلفا» رو به عنوان اصل اجتماعی محیط کار پذیرفته بودن.

در سازمان ها، روایت های مشترک به عنوان عملکرد های کنترل عمل می کنن. این عملکرد ها به کارمندان می می گن که چی مهم حساب می شه و اون ها باید چیجوری رفتار کنن. کریس حس می کرد به شرکت و رئیس خود مدیونه، چراکه اون ها سرمایه گذاری زیادی روی راه شغلی اون انجام داده بودن.

این وفاداری در کنار انتظاراتی که به عنوان یه کارمند بسیار موثر از خود داشت، مانع از این می شد که به انتظارات بقیه جواب منفی بده.

شاید در راه متوجه می شید که یکی از بخش های داستان اصلی، شما رو محدود می کنه. در قدم بعد باید مشخص کنین که چی باید عوض شه. بعد بررسی کنین که واسه ایجاد این تغییر، داستان شما باید چیجوری عوض شه.

کریس می خواهد زندگی سالم تری در پیش بگیره، معنی جدیدی در کار خود پیدا کنه و روابط قوی تری با اعضای خونواده برقرار کنه. اون واسه ایجاد این تغییرات، باید بعضی از عناصر داستان رو حفظ و یه سری های دیگه رو رها کنه.

کریس معتقد موندن به کارکرد باکیفیت، یادگیری همیشگی، مهارت های قوی تحلیلی- ارتباطی- رهبری رو تایید کرد. حفظ این عناصر روایتی پایه محکمی واسه داستان جدید اون بود.

و عنصر دیگری رو هم به این مجموعه اضافه کرد: معتقد موندن به کار هدفمندی که اثرات اجتماعی مثبتی داشته باشه. پس بخش هایی از داستان رو که با این هدف در اختلاف بود، کنار گذاشت.

کریس واسه قدم بعدی راه شغلی خود، چندین گزینه رو انتخاب کرد: اون می تونست نقش مطلوب تری در شرکت بردوش بگیره، یا اینکه به یه موسسه ی جداگونه اجتماعی ملحق شه.

درآخر حس کرد که گزینه ی دوم، با داستان جدید اون هماهنگی بیشتری داره. حالا کریس نگران بود که بقیه همکاران فعلی، نسبت به تصمیم اون مبنی بر ترک شرکت چه واکنشی نشون میدن. داستان جدید اون با روایت «مرد آلفا» همخوانی نداشت. رئیس شرکت، اول انصراف و توضیحات اون رو رد کرد و گفت: «شما به کمی زمان نیاز دارین.»

در میدون ی مربیگری، کریس هویت خود رو مرهون داستان های دیگری می دونست. به عنوان مثال والدین مهاجر اون همیشه واسه صمیمیت و نزدیکی اعضای خونواده ارزش خاصی قائل بودن. کریس هم مثل اون ها بود.

اون باور داشت که ارزش خونواده، بیشتر از هر سازمان دیگه ایه. این باور، از پیشرفت ی روایت جدید حرفه ای اون پشتیبانی می کرد. اون از این اعتقادات کمک گرفت تا روایت مرد آلفا رو کنار بزاره و اصول جدیدی واسه خود تعیین کنه.

وقتی کریس با اعتمادبه نفس داستان جدید رو واسه رئیس و بقیه تعریف کرد، اون ها فهمیدن که تصمیم اون، از ارزش های عمیق ناشی می شه.

وقتی که متوجه می شیم رفتار ما به وجود اومده توسط داستان هاییه که ساخته ایم و تکرار می کنیم، توانایی بیشتری واسه نوشتن داستان های جدید و رهایی بخش پیدا می کنیم.

بازسازی داستان ها طوری که ما رو در راه جدید کمک کنن، یه روند ی انتخابی و یه معنی سازی اختیاریه. همه ی رهبران می تونن مهارت های خود رو در این مورد تقویت کنن.

اولین قدم، با شناخت و درک داستان های شخصی و سازمانی شما شروع می شه. اثرات این داستان ها رو بررسی کنین و روی نقاط قوت اون ها تأکید کنین. پاداشی که از انجام این کار دریافت می کنین، افزایش حس آدمی، انسجام و آزادی شما هستش.

منبع: zoomit.ir