خرید پایان نامه : اختلالات روانی

که در اواخر قرن بیستم تحقق یافت، فراهم نمود. نظریات آنتونوسکی در دهه ی ۱۹۸۰ یک گام مهم در جهت این تحول محسوب می‌شد. او مطرح می‌کرد که هدف درمان های روانشناختی، باید به جای تمرکز بر رفع نشانه های آسیب شناسی، ارتقاء توانایی های مقابله ای و مهارت های مؤثر در سلامت روان،‌ در جمعیت عمومی‌باشد (مک دونالد، ۲۰۰۶). این نظرات او به نوعی مقدمه ساز شکل گیری رویکرد روانشناسی مثبت، در اواخر دهه ی ۱۹۹۰ بود (گلانز و شوارتز، ۲۰۰۸).
با ایجاد جنبش روانشناسی مثبت توسط سلیگمن، موج جدیدی از جریان علمی‌و پژوهشی ایجاد شد که موضوع سلامت روان و افراد فاقد اختلالات روانی را به طور مستقل از مبانی آسیب شناسی روانی، مد نظر قرار داد. سلیگمن بیان کرد که هدف علم روانشناسی، لزوماً درمان اختلالات روانی نیست، بلکه توانمندسازی جمعیت عمومی‌به منظور پیش گیری از ناراحتی های روان شناختی، هدفی است که اهمیت آن کمتر از پرداختن به مقولات آسیب شناسی و درمان نیست (سلیگمن؛ ترجمه ی کلانتری و همکاران، ۱۳۹۰). تحت تأثیر این موج جدید در روانشناسی، امروزه بین نظریه پردازان و پژوهشگران سلامت روان، دیگر این موضوع مورد توافق عمومی‌است که سلامت روان، به معنی فقدان اختلال روانی نیست (مک دونالد، ۲۰۰۶).
۲-۳-۲ مولفه های سلامت روان
امروزه این بحث در بین پژوهشگران و نظریه پردازان سلامت روان، مطرح است که سلامت روان را نیز می‌توان همانند اختلالات روانی، در چارچوب یک نشانگان مطرح کرد. به عبارت دیگر، سلامت روان نیز به حالتی اطلاق می‌شود که براساس آن، مجموعه ی مشخصی از علائم، در سطحی مشخص و برای دوره ی زمانی مشخصی، تحقق می‌یابند و منجر به عملکرد فیزیولوژیک، روانشناختی و اجتماعی متمایزی می‌شوند. بعضی از نظریه پردازان و پژوهشگران، معتقدند که بسیاری از مولفه ها و مفاهیم مرتبط با مفهوم خوب بودن ذهنی می‌تواند به عنوان مجموعه نشانگان منعکس کننده ی سلامت روان، در نظر گرفته شود (کیس و لوپز ، ۲۰۰۲). داینر و کسبیر (۲۰۰۷) خوب بودن ذهنی را به عنوان قضاوت شناختی افراد در مورد رضایت از زندگی خود، و ارزیابی عاطفی آن ها از خلق و هیجاناتشان تعریف می‌کنند. همانطور که از این تعریف، مشخص است، مفهوم سازی خوب بودن ذهنی، بسیار مشابه مفهوم سازی شادی است. حتی پیشگامان مطالعات خوب بودن ذهنی همچون داینر، نیز این دو مفهوم را تقریباً معادل یکدیگر می‌دانند (داینر ، سوه، لوکاس و اسمیت ، ۱۹۹۹؛ لیوبومیرسکی، کینگ و داینر، ۲۰۰۵؛ لیوبومیرسکی، شلدون و اشکید، ۲۰۰۵).
براساس پژوهش های متعدد انجام گرفته در زمینه ی خوب بودن ذهنی و سلامت روان، کیس (۲۰۰۷) ملاک های ۱۳ گانه ای را برای سلامت روان معرفی می‌کند که تحقق آن ها در یک فرد، می‌تواند به معنی بهره مندی مطلوب او از سلامت روان باشد. البته همانند آنچه که در مورد اختلالات روانی مطرح می‌شود، نگاه به سلامت روان، نباید صرفاً محدود به رویکرد طبقه بندی و همه یا هیچ باشد، بلکه باید رویکرد پیوستاری نیز در نظر گرفته شود. به عبارت دیگر، این ۱۳ مولفه، به صورت همه یا هیچ در افراد وجود ندارند، بلکه هرفردی ممکن است به میزانی از هریک از آن ها بهره مند باشد. براین اساس می‌توان گفت هنگامی‌که این مولفه ها حداقل در حد متعادل و متوسطی تحقق یابند، می‌توان از تحقق سلامت روان، سخن گفت. بنابراین حتی افرادی که دارای اختلال روانی تشخیص داده نمی‌شوند، خود می‌توانند در دو طبقه ی دارای سلامت روان و فاقد سلامت روان، قرار گیرند. این مولفه های ۱۳ گانه در جدول ۱-۲ ارائه شده اند (کیس، ۲۰۰۷).

جدول ۱-۲ مولفه های ۱۳ گانه ی سلامت روان براساس طبقه بندی ارائه شده توسط کیس (۲۰۰۷)
مولفه های سلامت روان تعریف
هیجانات مثبت (خوب بودن هیجانی ) عاطفه ی مثبت بشاش بودن در حد معقول و متعادل، احساس علاقه به زندگی، داشتن روحیه ی خوب، احساس شادی و احساس آرامش در ابعاد مختلف زندگی روزمره.
کیفیت زندگی احساس رضایت از زندگی به طور کلی و در اکثر موقعیت ها و زمینه ها و یا به میزان بالا در در حیطه های خاص زندگی روزمره.
کارکرد روانشناختی مثبت (خوب بودن روانشناختی ) خودپذیری نگرش مثبت پایدار در مورد خود، تأیید کردن و دوست داشتن اکثر جنبه های شخصیت خود.

رشد شخصی به دنبال چالش بودن (به شکل مثبت و نه چالش های استرس زا)، بینش داشتن به توانایی های بالقوه ی خود، احساس رشد و تکامل پیوسته (به لحاظ شخصیتی).
هدف در زندگی یافتن معنا و جهت خاصی برای زندگی خود.
تسلط محیطی پرورش دادن توانایی انتخاب، مدیریت و شکل دهی به محیط زندگی خود، متناسب با نیازهای شخصی.
خودمختاری توانایی رهبری و هدایت خود، به طور مستقل و داشتن ارزش ها و معیارهای درونی که به لحاظ اجتماعی نیز پذیرفته شده و مقبول هستند.
روابط مثبت با دیگران داشتن یا توانایی داشتن روابط گرم و مطمئن با دیگران. کارکرد اجتماعی مثبت (خوب بودن اجتماعی) پذیرش اجتماعی داشتن نگرش مثبت نسبت به تفاوت های انسانی و تأیید و پذیرش این تفاوت ها.
تحقق اجتماعی اعتقاد به اینکه مردم، گروه ها و جامعه، دارای توانایی های بالقوه ای هستند و می‌توانند به طور مثبتی این توانایی ها را رشد و پرورش دهند.
مشارکت اجتماعی مفید و ارزشمند تلقی کردن فعالیت های روزمره ی خود برای جامعه و دیگران.
پیوستگی اجتماعی علاقه به جامعه و زندگی اجتماعی و معنادار و قابل فهم دانستن جامعه و زندگی اجتماعی.
یکپارچگی اجتماعی احساس تعلق به یک اجتماع و دریافت حمایت و آسایش از جانب یک اجتماع.
مفهوم سازی ارائه شده توسط کیس، براساس پژوهش های مختلف انجام شده در حیطه ی سلامت روان و خوب بودن ذهنی، صورت گرفته و در مورد اینکه هریک از این مولفه ها به عنوان مولفه های سلامت روان در نظر گرفته می‌شوند، توافق وجود دارد، ولی مطمئناً هنوز نیاز به پژوهش های اختصاصی متعددی در مورد خود این طبقه بندی ۱۳ گانه هست تا مورد توافق عمومی‌نظریه پردازان و پژوهشگران سلامت روان قرار گیرد، زیرا این طبقه بندی با هدف مشخص کردن نشانگان سلامت روان تدوین شده است (کیس، ۲۰۰۷).
۲-۳-۳ تأثیر استرس و مهارت های مقابله ای بر سلامت روان
در مباحث سلامت روان و آسیب شناسی روانی، توجه به عوامل استرس زا و کیفیت مقابله مؤثر با آن ها غیرقابل اجتناب است. امروزه پژوهش ها و مطالعات مختلف، این موضوع را تأیید کرده است که حتی برای افرادی که دارای استعداد ژنتیکی اختلالات روانی هستند، آنچه که منجر به بروز این اختلالات می‌شود، تجربه ی درجات بالای استرس و ناتوانی در مقابله مؤثر با عوامل استرس زا است (هالجین و ویتبورن؛ ترجمه ی سیدمحمدی، ۱۳۸۷). عوامل استرس زا، عوامل درونی یا بیرونی هستند که به شکل ناخوشایندی احساس تعادل و ثبات فرد در زندگی روزمره را بر هم می‌زنند و در نتیجه، سلامت روانشناختی یا جسمانی او را تحت تأثیر قرار می‌دهند. استرس می‌تواند به طور مستقیم از طریق پیامدهای روانشناختی و فیزیولوژیک (مانند برانگیختگی بیش از حد و سطح بالای اضطراب) یا غیر مستقیم (از طریق افزایش احتمال رفتارهای مخربی همچون سیگار کشیدن و تغذیه ی ناکافی) سلامت جسمانی وروانی افراد را به خطر بیندازد. البته تأثیر عوامل استرس زا بر سلامت جسمانی و روانشناختی، در مورد همه ی افراد، به یک میزان نیست. بسیاری از افراد هستند که در شرایط و موقعیت های بسیار استرس زا، از سطح سلامت روانی و جسمانی خوبی برخوردارند و برعکس، بسیاری از افراد ممکن است با کمترین عوامل استرس زا، سطح سلامت جسمانی و روانشناختی آن ها در وضعیت نامطلوبی قرار بگیرد (گلانز و شوارتز، ۲۰۰۸). در واقع آنچه که موجب این تفاوت ها می‌گردد، به نوع مکانیزم های مقابله ای مربوط می‌شود که افراد در مواجهه با رویدادهای استرس زا و به منظور کنترل استرس ناشی از آن ها در زندگی روزمره ی خود، به کار می‌بندند (مک دونالد، ۲۰۰۶).

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.
برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  ۷۷u.ir  مراجعه نمایید
رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

پاسخ سازگارانه و منتج به سلامت روان، نسبت به موقعیت های استرس زا دارای دو مولفه ی اساسی است: ۱- مدیریت مسئله ۲- تنظیم هیجانی . مدیریت مسئله به ساز و کارهایی اشاره دارد که فرد برای تأثیر گذاری مستقیم بر موقعیت استرس زا به کار می‌گیرد. ساز و کارهایی همچون حل مسئله و جستجوی اطلاعات لازم برای مقابله‌ی مؤثر با یک موقعیت، از جمله ساز و کارهایی هستند که تحت مفهوم مدیریت مسئله، قرار می‌گیرند. تنظیم هیجانی به ساز و کارهای کنترل و تعدیل هیجانات، به شکلی سازگارانه اشاره دارد. این مولفه، در کنار مدیریت مسئله، یک مولفه ی اساسی برای مقابله مؤثر با یک موقعیت استرس زا به شمار می‌رود، زیرا مدیریت مسئله با وجود هیجانات منفی شدید و مخرب، بسیار دشوار خواهد بود. مولفه ی تنظیم هیجانی، بویژه هنگامی‌اهمیت بسیاری پیدا می‌کند که امکان تغییر و مدیریت موقعیت استرس زا چندان عملی نیست. مثلاً هنگامی‌که فرد با مرگ یک از اطرافیان خود مواجه می‌شود، به هیچ وجه نمی‌تواند تأثیری روی موقعیت ناگوار پیش آمده، ایجاد کند. در چنین مواردی فرد فقط می‌تواند روی خودش کنترل داشته باشد. بنابراین در چنین شرایطی تنها مؤلفه ی تنظیم هیجانی، اجرایی خواهد بود. البته تنظیم هیجانی هم بدون دخالت عوامل بیرونی و موقعیتی انجام نمی‌گیرد، بلکه ساز و کارهای اجتماعی و بین فردی مانند کمک گرفتن از حمایت اجتماعی خانواده، دوستان و سایر شبکه های روابط اجتماعی می‌تواند تاحد زیادی به تنظیم هیجانات در موقعیت های استرس زا کمک نماید (گلانز و شوارتز، ۲۰۰۸).
۲-۳-۴ تأثیر روابط بین فردی بر سلامت روان
امروزه شواهد پژوهشی، این موضوع را تأیید می‌کند که روابط اجتماعی مؤثر و حمایت کننده، تأثیرات مستقیم و غیر مستقیم قابل توجهی بر سلامت روان دارد (گلانز و شوارتز، ۲۰۰۸). ابعاد تأثیر حمایت اجتماعی بر حفظ و ارتقاء سلامت روان را می‌توان در چهار بعد زیر طبقه بندی کرد (هینی و ایزریل ، ۲۰۰۸):
۱- حمایت هیجانی ، شامل همدلی، عشق، اعتماد و مراقبت.
۲- حمایت ابزاری ، شامل کمک ها و خدمات مستقیم در جهت حل مسائل فردی که نیازمند کمک است.
۳- حمایت اطلاعاتی ، شامل ارائه ی توصیه، پیشنهاد و هرگونه اطلاعاتی که می‌تواند به فرد در جهت حل مسائلش کمک کند.
۴- حمایت مبتنی بر ارزشیابی : شامل ارائه ی اطلاعاتی که برای ارزشیابی موضع فعلی فرد بر مبنای اهداف مورد انتظارش، کمک کننده است. به عبارت دیگر این نوع حمایت به بازخوردهای سازنده و کمک کننده به فرد، اشاره دارد.
بدیهی است که هریک از عوامل چهارگانه ی فوق، می‌تواند به اشکال مختلف، در مقابله مؤثر با عوامل استرس زا چه در مولفه ی مدیریت مسئله و چه در مولفه ی تنظیم هیجانی، بسیار تأثیر گذار باشد (گلانز و شوارتز، ۲۰۰۸) البته ابعاد چهارگانه ی حمایت اجتماعی، کاملاً قابل تفکیک از یکدیگر نیستند و معمولاً در ارتباط بایکدیگر تحقق می‌یابند (هینی و ایزریل، ۲۰۰۸).

۲-۳-۵ مداخلات مبتنی بر سلامت روان
با پیدایش جنبش روانشناسی مثبت، این ایده به طور جدی مطرح شد که خدمات روانشناسی، لزوماً نباید منحصر به جمعیتی باشد که دارای برچسب های تشخیصی اختلالات روانی یا اختلالات شخصیت هستند. بلکه برای بسیاری از افرادی که تحت این برچسب ها قرار نمی‌گیرند نیز مداخلات روانشناسی به منظور حفظ و ارتقای سلامت روان و پیشگیری از مسائل روانشناختی، ضرورت دارد (سلیگمن؛ ترجمه ی کلانتری و همکاران، ۱۳۹۰). یافته های پژوهش های انجام شده نشان می‌دهند که فقدان اختلال روانی لزوماً نشانگر تحقق سلامت روان نیست وهمچنین فقدان سلامت روان نیز لزوماً معادل اختلال روانی نیست. براساس این پژوهش ها مفهوم سلامت روان و اختلال روانی را باید با یکدیگر در نظر گرفت. براین اساس، سلامت روان، هنگامی‌در مورد یک فرد، متحقق می‌شود که علاوه بر اینکه هیچ گونه اختلال روانی خاصی در مورد او، مصداق پیدا نمی‌کند، ملاک های لازم برای تحقق سلامت روان را نیز دارا باشد. به این تعریف از سلامت روان، در اصطلاح، سلامت روان کامل ، گفته می‌شود. پژوهش ها نشان می‌دهند که افرادی که از این سطح سلامت روان (سلامت روان کامل) بر خوردارند، نسبت به افرادی که دارای سلامت روان کامل نیستند، کارکرد بهتری در زمینه های مختلف زندگی روزمره دارند و حتی از سلامت جسمی‌بالاتری برخوردارند. البته بر اساس این پژوهش ها، اکثریت افراد تحت بررسی، در وضعیت سلامت روان کامل قرار نمی‌گرفته اند، بلکه حدقل نیمی‌از آن ها، در وضعیتی قرار داشته اند که اگرچه ملاک های اختلالات روانی در مورد آن ها صدق نمی‌کرده، اما ملاک های سلامت روان نیز به طور کامل، در مورد آن ها تحقق پیدا نمی‌کرده است. به این سطح از سلامت روان، دراصطلاح، «سلامت روان متوسط» گفته می‌شود. پژوهش ها نشان می‌دهد که این افراد، از یکسو بیش از افرادی که دارای سلامت روان کامل، تشخیص داده می‌شوند، مستعد انواع مسائل روانشناختی و جسمی‌هستند و از سوی دیگر، به دلیل فقدان نشانگان بارز آسیب شناسی روانی و دارا بودن بعضی از ملاک های سلامت روان کامل، توان بالقوه و آمادگی این را دارند که سلامت روان خود را به سطح سلامت روان کامل، برسانند (کیس، ۲۰۰۷). بنابراین این جمعیت از افراد هستند که می‌توانند جمعیت های بسیار مناسب و مستعدی برای مداخلات مبتنی بر سلامت روان باشند. مداخلات مبتنی بر سلامت روان در مورد این افراد، به جای تمرکز بر جنبه های آسیب شناسی، برافزایش مولفه های مختلف سلامت روان و به شکوفایی رساندن توانمندی های روانشناختی آن ها، تأکید دارد (کیس و لوپز، ۲۰۰۲). بنابراین این مداخلات، باید از منابع مختلفی که افراد در اختیار دارند و به طور بالقوه می‌تواند در ارتقاء سلامت روان آن ها مؤثر باشند، استفاده کنند (سلیگمن؛ ترجمه ی کلانتری و همکاران، ۱۳۹۰). یکی از مهمترین این منابع که بسیار مورد تأکید نظریه پردازان روانشناسی مثبت قرار گرفته است، مذهب و معنویت است (کار، ۲۰۰۵؛ جانسون، ۲۰۰۹).
۲-۴ مذهب و معنویت
۲-۴-۱ تاریخچه ی روانشناسی مذهب و معنویت
ورود اولیه مفاهیم مذهب و معنویت در علم روانشناسی، در همان اولین دهه های شکل گیری این علم، اتفاق افتاد. جیمز و هال ، جزء اولین نظریه پردازان علم روانشناسی بودند که به این حیطه توجه نشان دادند. این اقبال اولیه به مفاهیم معنوی و مذهبی، همزمان با غلبه ی رویکردهای روانکاوی و رفتارگرایی در نیمه ی نخست قرن بیستم، به سرعت فرونشست (ولف ، ۱۹۹۱). در دهه های شصت و هفتاد میلادی، مذهب و معنویت، به تدریج در روانشناسی علمی‌و پژوهش های نظام مند، مطرح شد. به طوریکه در سال ۱۹۷۶، بخش ۳۶ انجمن روانشناسی آمریکا تحت عنوان روانشناسی مذهب رسماً تأسیس شد. با وجود اینکه در آن دوران، پژوهش های انجام شده، در حیطه ی روانشناسی مذهب و معنویت، نسبت به سایر زمینه های روانشناسی، بسیار اندک و ناچیز بود، زمینه ی مناسبی فراهم شد تا جنبه های روانشناختی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *