سازگاری با محیط

 

گروه سوم این تعریف‌ها، بر این عقیده است که هوش، توانایی انجام تفکر انتزاعی و ادامه آن است. این تعریف به کاربرد مؤثر ایده‌ها و کار آیی در رابطه برقرار کردن با نمادها، به‌ویژه نمادهای کلامی و عددی اشاره دارد.
گروه چهارم این تعریف‌ها، به تعریف‌‌های عملیاتی برمی‌گردد؛ یعنی هوش همان نمره‌ای است که فرد از آزمون اجراشده به دست می‌آورد (میردریکوندی، ۱۳۹۰).
تعریف‌های مبتنی بر این دسته‌بندی باهم قابل‌جمع بوده و از خیلی جهات باهم هم‌پوشی دارند. از تحلیل اجمالی تعریف‌های بالا به این تعریف کلی رسید: «هوش قدرت درک روابط بین پدیده‌هاست.» چون هم در قدرت یادگیری، هم در قدرت سازگاری با محیط، هم در قدرت تفکر انتزاعی و هم در تعریف‌های عملیاتی هوش یک محور مشترک وجود دارد که هم آن‌قدرت درک روابط بین پدیده‌هاست.
۲-۳-۱ گونه شناسی انواع هوش
با بررسی دقیق روند تاریخی هوش، به این نتیجه می‌رسیم که روان‌شناسان تقسیم‌بندی‌های متفاوتی از هوش ارائه داده‌اند (میردریکوندی، ۱۳۹۰). در زیر به تقسیمات و انواع مهم هوش اشاره می‌شود:
انتزاعی، مکانیکی و اجتماعی (انواع هوش از دیدگاه ثرندایک)
عمومی و اختصاصی (انواع هوش از دیدگاه چارلز اسپیرمن)
هوش کلامی و غیرکلامی (انواع هوش از دیدگاه بینه و وکسلر)
هوش هفت عاملی (هفت نوع هوش، انواع هوش از دیدگاه گیلفورد)
هوش کلی، هوش عملی و هوش کلامی- آموزشی (الگوی سلسله مراتبی ورنون)
هوش سیال و هوش متبلور کتل
کلامی، کاربردی و اجتماعی (انواع هوش از دیدگاه استرنبرگ)
زبانی، موسیقایی، منطقی- ریاضی، فضایی، بدنی-جنبشی، درون فردی، میان فردی، (انواع هوش از دیدگاه هوارد گاردنر هوش اخلاقی، هوش معنوی، هوش مصنوعی، هوش هیجانی)
۲-۴- هیجان
واژه Emotion از فعل لاتین motere به معنی «حرکت و جنبش» ریشه گرفته است و تمایل به حرکت و عمل را در هر یک از احساسات و عواطف آدمی نشان ‌می‌دهد (پارسا، ۱۳۸۰).
در فرهنگ لغت Emotion به معنی عاطفه، احساس، احساسات، برانگیختن و هیجان آمده است (باطنی، ۱۳۸۰ به نقل از اکبری).
هیجان عبارت است از یک واکنش شدید و کوتاه ارگانیسم به یک موقعیت غیرمنتظره همراه با یک حالت عاطفی خوشایند یا ناخوشایند (خائف الهی و دوستار، ۱۳۸۲ به نقل از اکبری).
واژه هیجان اولین بار در سال ۱۹۹۰ به‌طور رسمی توسط دو روانشناس به نام‌های جان مایر و سالوی وارد ادبیات روانشناسی و تعلیم و تربیت گردید. ازنظر آنان این واژه به سه معنا به کار می‌رود:
الف) درک افراد ازآنچه احساس می‌کنند و درعین‌حال درک دیگران.
ب) درک آنچه ما را خوشحال و ناراحت می‌کند.