عوامل اجتماعی، علاقه اجتماعی، عوامل زیستی

 

یونگ در ۱۹۱۴ از فروید جدا شد و مکتب فکری خود را با نام روان شناسی تحلیلی بنیان گذاشت، یونگ مثل آدلر از تاکید بیش از حد بر غریزه ی جنسی نگران بود و به جای آن لیبیدورا به عنوان انرژی تعمیم یافته زندگی تلقی کرد. او عقیده داشت که لیبید و شامل تلاش‌هایی برای کسب لذت و خلاقیت نیز هست. یونگ تاکید فروید پر ناهشیار را می‌پذیرد ولی مفهوم ناهشیار جمعی را به آن اضافه می‌کند که مفهوم آن مجموعه ای از تجارب نسل‌های گذشته است یعنی بخشی از میراث انسان و حلقه ی زنجیری است که ما را با میلیون‌ها سال تجربه ی گذشته پیوند می‌دهد ” این زندگی روانی حاصل ذهن اجداد گذشته ی ما، نحوه ی تفکر و احساس آنها و نیز نحوه برداشت این افراد از زندگی، جهان، خدا و انسان است.”
یکی از بخش‌های عمده ی ناهشیار جمعی، تصورات یا نمادهای جهان شمولی است که به طرح‌های اولیه معروف است مثل مادر در افسانه ی پریان، رویاها، اسطوره‌ها دلیل این که این طرح‌ها، بخشی از ناهشیار جمعی ما هستند این است که در بین اعضاء تمام فرهنگ‌های گذشته و معاصر دیده می‌شود.
جنبه ی دیگر نظریه ی یونگ تاکید او بر این نکته است که چگونه افراد بانیروهای مخالف درون خود منازعه می‌کنند. برای مثال بین صورت یا نقابی که به دیگران عرضه می‌کنیم (پرسونا) و خویشتن شخصی و خصوصی فرد، تنازعی برقرار است. اگر افراد بیش از حد بر نقاب تکیه کنند ممکن است شناخت خود را از خویشتن را از دست بدهند و نسبت به این که کی هستند تردید کنند، از طرف دیگر نقاب بخشی از زندگی اجتماعی است همین طور بین ابعاد زنانه و مردانه ی وجود ما هر مرد جنبه ی زنانه ای (آنیما) دارد و هر زن جنبه ی مردانه ای (آنیموس). اگر مردی بعد زنانه اش را انکار کند تاکیدی افراطی بر سلطه و قدرت دارد و سرد و بی احساس است و همینطور بالعکس زنی که بعد مردانه اش را انکار کند.
تقابل دیگر در نظریه ی یونگ بین دورن گرایی و برون گرایی است، هر کس به یکی از این دو طریق با جهان ارتباط برقرار می‌کند، در حالت درونگرایی، جهت گیری اصلی فرد به درون و به جانب خویش است فرد درون گرا، دو دل، متفکر و محتاط است در مقابل فرد برون گرا به بیرون و به جهان خارج گرایش دارد. فرد برون گرا، درگیر، فعال و متهور است. در این دیدگاه هر فرد وظیفه دارد که وحدت خویش را پیدا کند. از نظر یونگ وظیفه ی مهم ما در زندگی این است که هماهنگی یا یکپارچگی نیروهای ذکر شده با سایر نیروهای متخاصم را به دست آوریم. “شخصیت به عنوان تحقق کامل غنای وجود ما، آرمانی دست نایافتنی است ولی دست نایافتنی بودن، نقطه ی مقابل یک آرمان نیست، زیرا آرمان‌ها فقط تابلوی راهنما هستند نه هدف”
۲-۶-۲ نکات برجسته ی نظریات یونگ
با انتقال تفکر روان پویشی از اروپا به امریکا، تاکید این نظریه پردازان بیشتر به جنبه‌های اجتماعی معطوف شد تا بر نیروهای زیستی موثر در رفتار. پروین، جان(جوادی و همکاران،۱۳۸۱)
یونگ معتقد بود که شخصیت علاوه بر گذشته توسط آینده شکل می‌گیرد و تاکید بیشتری بر ناهشیار است. تصور یونگ از ماهیت انسان نسبت به فروید خوشبین تر و کمتر جبر گرایانه بود و می‌گفت بخشی از شخصیت فطری و بخشی دیگر آموخته شده است سنجش سنخ نمای مایزر- بریگزابزار او بود. شولتزوهمکاران(محمدی، ۱۳۷۸)
۲-۷ روان شناسی فردی
آلفرد آدلر (۱۹۳۷-۱۸۷۰)
زندگینامه
“هدف از وجود انسان، چیرگی، کمال، ایمنی و برتری است هر کودکی با موانع بسیاری زیادی در زندگی مواجه می‌شود، به طوریکه هیچ کودکی تا به حال بدون تلاش برای شکلی از معنا پرورش نیافته است”
بیماری سخت ذات الریه، آگاهی از مرگ و حسادت نسبت به بردار بزرگتر سالم معرف دوران کودکی اوست داستان کودکی او یک تراژدی است او حقارت‌هاو ضعف‌های زیادی را تحمل کرد. خود وی می‌گوید کسانی که با زندگینامه ی من آشنایند بین واقعیتهای کودکی من و دیدگاه هایی که بیان کرده ام هماهنگی می‌بینید، آدلر نیز وارد دانشکده پزشکی شد و نهایتا ترجیح داد در عصب شناسی و روان پزشکی تخصص یابد، ۹ سال همکاری آدلر با فروید در سال ۱۹۰۲ آغاز شد هنگامی‌که هفته ای یکبار با یونگ و دو نفر دیگر در منزل فروید از روانکاوی سخن می‌گفتند او پیرو فروید نبود و توسط او روان کاوی نشد، در ۱۹۱۰ به آنکه رئیس انجمن روان کاوی وین بود همچنان از فروید انتقاد می‌کرد تا اینکه در ۱۹۱۱ کلا قطع ارتباط کرد و ساختن رویکرد خودش را آغاز کرد و از اینکه او را شاگرد فروید خطاب کنند عصبانی می‌شد. در ۱۹۱۲ انجمن روان شناسی فرد نگر را بنیاد نهاد، در سال ۱۹۲۹ به امریکا رفت وکارش را ادامه داد، او به خاطر سخنرانی‌هایش به شهرت ملی رسید و در حالیکه برای ایراد ۵۶ سخنرانی توانکاه مشغول گردش در اروپا بود دچار حمله قلبی شده و در اسکاتلند درگذشت.
۲-۷-۲ بررسی نظریات آدلر
شاید مهمترین دلیل جدایی آدلر از فروید تاکید بیشتر او بر انگیزه‌های اجتماعی و افکار هشیار به جای غرایز جنسی و فرایند‌های ناهشیار بود، آدلر در اوایل زندگی حرفه ای خود به حقارت‌های عضوی وچگونگی جبران آن توجه کرد. فردی که یک نقص عضو دارد ممکن است برای تقویت آن عضو سایر اعضا تلاش کند. آدلر در ابتدا به ضعفهای بدنی توجه داشت اما به تدریج به احساس حقارت و مکانیسم‌های دفاعی برای پنهان کردن یا کاهش این احساسات دردناک علاقمند شد در حالی که پیروان نظریات فرویدتاکید “روز ولت”بر شدت عمل وانجام کارهای بزرگ را به عنوان دفاعی بر علیه اضطراب اختگی به حساب می‌آوردند، آدلر و پیروان
ش احتمالا آن را نشانه ای از مکانیس
م‌های دفاعی بر علیه احساس حقارت مربوط به ضعف‌های کودکی می‌دانند. به نظر آدلر چگونگی تلاش فرد برای کنار آمدن با احساساتی از این نوع بخشی از روش زندگی وی می‌شود یعنی به صورت یک جنبه ی مشخص از کار کردهای شخصیتی او در می‌آید.
این مفاهیم بیانگر تاکید بیشتر بر عوامل اجتماعی است تا عوامل زیستی، آدلر از “میل به قدرت” به عنوان نشانه ای از تلاش‌های ارگانیسم برای “سازگاری” با احساس در ماندگی حاصل از تجارت کودکی می‌داند. این اصرار تدریجا به تاکید بر تلاش برای برتری تبدیل شد این تلاش در شکل روان آزرده خود می‌تواند، با گرایش به قدرت و کنترل دیگران بیان شود و در شکل سالم به صورت نیرو محرکه ای در جهت ارتقاء به سوی اتحاد و کمال نظریه ی آدلر از این رو قابل توجه است که بر چگونگی پاسخ افراد به احساسات مربوط به خویشتن و اهدافی که رفتار آنها را در آینده جهت می‌دهد تاکید دارد و همچنین این که چگونه ترکیب تولد فرزندان می‌تواند در شد اجتماعی آنها موثر باشد. پروین وهمکاران(جوادی و همکاران،۱۳۸۱)
منظور از سبک زندگی، الگوهای منحصر به فرد، ویژگیها و رفتارهایی هستند که به وسیله آنها برای کمال می‌کوشیم. چهار تیپ مطرح شده از نظر آدلر عبارتند از:
تیپ سلطه گر، که علاقه اجتماعی ندارد و بی ملاحظه به دیگران حمله ور می‌شود.
تیپ گیرنده که به دیگران وابسته است و انتظار دریافت هر چیزی از آنها را دارد.
تیپ اجتناب کننده، که از مشکلات زندگی دوری می‌کند.