مستقل تصمیم گیری، سود مورد انتظار، ارزیابی شناختی

 

همانطور که توضیح داده شده است:
[ . . . ] تصمیم گیری انسان باید به عنوان برآیند دو سیستم تصمیم گیری به طور همزمان تعاملی در نظر گرفته شود. سیستم اول بسیار ابتدایی – عاطفی تر (احساسی)، مبنی بر درک مستقیم، و سریع است. و سیستم دوم از منشاء زیستی اخیر- بیشتر محاسباتی، تحلیلی، و کندتر است. سیستم اول به نظر می رسد از عهده تصمیمات بسیار پیچیده برای رسیدن به تنها راه حل های تقریبی برآید، در حالی که سیستم دوم می تواند تنها مشکلات ساده به خوبی تعریف شده را اداره کند اما قادر به شناسایی راه حل های دقیق تر است. تحقیقات علوم اعصاب نشان می دهد که مغز انسان به گونه ای طراحی شده است که این دو سیستم به صورت همزمان ارتباط برقرار می کنند و فرایند تصمیم گیری را تحت تاثیر قرار می دهند ( اولسن، ۲۰۰۷ ، ص ۵۳ ).
از این رو، ما نوع انسان را و نه نوع اقتصادی آن را داریم. اکتشافات و اریب ها بخشی از فرایند شناختی است که انسان درک بهتری از اطلاعات پیدا می کند و از آن برای رسیدن به یک تصمیم استفاده می کند.
به گفته سیمون (۱۹۵۹)، انگیزه برای فعالیت بدلیل رانش های فردی بدست می آید و به محض اینکه رانش قانع کننده باشد فعالیت به نتیجه می رسد. از این رو، هدف ممکن است بازده را به حداکثر نرساند اما به سطح قابل قبولی از بازده منجر می شود و در نتیجه قانع می کند تا اینکه به حداکثر برساند (سیمون، ۱۹۵۹). سیمون (۱۹۵۶، ۱۹۵۹) پیشنهاد کرد که تصمیم گیرندگان در محدوده منطق عمل می کنند و آنها به سمت رفتار قانع کننده تمایل دارند تا آن را به حداکثر برسانند. همانطور که تئوری مدیریت خطا بیان می کند، در شرایط قضاوتی در شرایط عدم قطعیت، یک فرد تصمیم می گیرد تا خطای کم هزینه تر را مرتکب شود ( نوع I) از بین پر هزینه ترین خطاها ( نوع II)، و در این راه هر چند افزایش نرخ خطا وجود دارد، اما با افزایش نداشتن خطای نوع II، هزینه های کلی تصمیم گیری کمتر است (هاسلتون و همکاران، ۲۰۰۵). این به معنی این است که مکرراً استدلال مغرضانه بیش از استدلال غیر مغرضانه ارجح است.
بنابراین، هزینه هایی در ارتباط با ارزیابی هر گزینه وجود دارد، و گاهی اوقات این هزینه ها بیشتر از سود حاصل از ارزیابی است و از این رو مغز تحمیل می شود به جای گزینه حداکثرسازی مطلوبیت (همانند شخص منطقی که در تئوری سنتی بدان دست می یابد) به رضایت بخش ترین گزینه دست یابد (بر اساس مفهوم عقلانیت محدود) (ساپرا و زاک، ۲۰۱۰). این یک فرض بسیار منطقی است که پایه و اساس رویکرد اکتشافات و اریب ها و تئوری دورنما مالی رفتاری را شکل داده است.
با این حال، تمرکز آثار محققان پیشرو در اقتصاد و امور مالی بر مغز عالی، جزء عقلانی تر مغز است و بر جنبه کاملاً هیجانی در تصمیم گیری کمتر تأکید شده است و این ممکن است منجر شود که آنها تئوری خود را بر اساس این فرض عقلانیت بنیان نهند (مرکل، ۲۰۰۷).
تحقیقات علوم اعصاب نشان داده است که «تصمیم گیری مالی ریشه های مهمی در فرایندهای احساسی و انگیزشی دارد و نمی توان به طور کامل به عنوان بیان محدودیت های شناختی درک شود.(Sjobreg and Engelberg, 2006, p. 21). این بدلیل این واقعیت است که تصمیم گیری سرمایه گذاری خیلی بیشتر از فقط فرایندهای ذهنی است که آنها را راهنمایی می کند. استدلال این هشیاری بر اساس این فرض است که افراد هنگامی که مسائل پول و تصمیم گیری های مالی در شرایط خطر و/یا عدم قطعیت پیش می آید بسیار عاطفی می باشند، و در نتیجه نادیده گرفتن این جنبه به درک ناقص از رفتار انسان منجر می شود (زاجونک، ۱۹۷۹، لو و رپین، ۲۰۰۲؛ لوسی و داولینگ، ۲۰۰۵). مونتیر (۲۰۰۷ص ۲ ) با تأکید بر نقش احساسات، اضافه نمود که، «تصمیم گیری هیجانی یک گزینه پیش فرض برای مغز ما است. با این حال، همه ما دوست داریم فکر کنیم زیرا که ما تنها با بهره گرفتن از منطق به تصمیم گیری می رسیم».
به گفته کوهن ( ۲۰۰۵، ص۵)، «احساسات فرایندهای اتوماتیک هستند که با مطلوبیت قوی مثبت یا منفی در ارتباط اند». مغز بر روی دو نوع رفتارهای هدفمند فعالیت می کند، به نام های سیستم پاداش (لذت جویی) و اجتناب از درد یا زیان (سیستم مراقبت) که می تواند به طور مستقل فعال و یا غیر فعال شوند (پترسون، ۲۰۱۰). این سیستم مستلزم فرایندهای پیچیده ای شامل احساسات، شناخت و رفتار واقعی است. بر طبق گفته پترسون ( ۲۰۰۷b ، ص ۲۵ )، «در حالی که سیستم پاداش و مراقبت تا حد زیادی مستقل هستند، ولی هنگامی که یک سیستم به شدت فعال می کند، ممکن است متقابلاً باعث بی اثر سازی دیگری شود». سیستم پاداش مربوط به اهدافی است که فرد می خواهد به آن از طریق ارزیابی های متناوب دست یابد (پترسون، ۲۰۰۷b). این سیستم پاداش از طریق انتقال دهنده عصبی دوپامین ارتباط برقرار می کند (که در NAcc آزاد می شود)، که به آن مواد شیمیایی لذت بخش مغز گویند و هنگامی که چیزی با ارزش پیش بینی می شود، این سیستم فعال می شود و احساسات وافر خوشی تولید می کند (پترسون، ۲۰۰۷ ).
سیستم مراقبت در پرتو ترس و اضطرابی که فرد در محیط درک می کند فعال می شود. پترسون (۲۰۰۷b) توضیح داد که این سیستم مراقبت در انسولای پیشین (درد و انزجار)، بخش های بادامه ای مغز ( پردازش عاطفی)، هیپوکامپ (مرکز حافظه) و هیپوتالاموس (ترشح هورمون) قرار شده است. هر دو سیستم مراقبت و پاداش در سیستم لمبیک قرار دارند و رفتار مخاطره آمیز یا ریسکی افراد را از طریق «هیجانات تأثیر گذار بر قضاوت، تفکر و رفتار» هدایت می کنند (پترسون، ۲۰۰۷b ، ص ۲۵ ).
بر طبق گفته کنتسون و بوسارتس (۲۰۰۷ ص ۸۱۷۵):
اگر چه نقش
ارزش انتظاری در تصمیم گیری به طور گسترده ای به رسمیت شن
اخته شده است، نظریه های مالی فوق العاده و به طور جداگانه نقش خطر را در نظر می گیرند ( مارکوویتز، ۱۹۵۲). نکته مهم، ریسک در تضاد با سود مورد انتظار، تصمیمات سرمایه گذاری مردم را تحت تاثیر قرار می دهد. اگر چه مردم هزینه می کنند تا سود مورد انتظار را به حداکثر برسانند، اما آنها برای به حداقل رساندن خطر مورد انتظار نیز هزینه می کنند.
ارزیابی ریسک در فرایندهای عصبی ریشه دارد (پترسون، ۲۰۰۷A). با توجه به تسنگ (۲۰۰۶ ، ص ۱۰)، «ارزیابی شناختی افراد از خطرات تمایل دارد که از واکنش های هیجانی آنها به این خطرات متفاوت باشد».
یکی از فرض های اساسی تئوری مارکوویتز (۱۹۵۲)، میانگین واریانس (MV) این است که خطر نامطلوب است و به همین دلیل مردم ریسک گریز اند و این برای یک سطح معینی از افراد در معرض خطر که حداکثر بازده را می خواهند بدست آورند و برای آن بازده بدست آمده، مردم می خواهند خطرات را به حداقل برسانند. از این رو، این تئوری بر این دیدگاه استوار است که تمایل ریسک گریزی فرد انتخاب نحوه سرمایه گذاری اش را هدایت می کند. این وارد است در اینجا که توجه داشته باشید که در مطالعات قبلی هر دو سیستم پاداش (لذت جویی) و اجتناب از درد یا زیان (سیستم مراقبت) به طور مستقل تصمیم گیری فرد را مورد هدایت قرار نمی دهند. این منجر به این فرض می شود که مردم بطور طبیعی از ماهیت خطر به طور پیش فرض گریزانند، زیرا می خواهند از درد فاصله بگیرند، بدون توجه به اینکه سیستم پاداش محرک بزرگتری از سیستم مراقبت و حتی مستقل از سیستم مراقبت است، در نتیجه افزایش این احت