نظریه نیاز به پیشرفت مورای، تاریخچه انگیزه پیشرفت، الگوی انگیزشی بندورا

 

تاریخچه انگیزه پیشرفت
انگیزه پیشرفت یکی از جنبه های مهم سیستم انگیزشی انسان است که محققان روانشناسی اجتماعی و شخصیت از دیرباز به آن توجه داشته اند (محمود، ۲۰۱۱). واژه انگیزه پیشرفت در روانشناسی اشاره به آلفرد آدلر دارد که نشان داد انگیزه پیشرفت یک انگیزه رقابتی است که از تجارب کودکی نشأت می گیرد (محمود، ۲۰۱۱). همچنین موری نیاز به پیشرفت را بعنوانی یکی از انگیزه های مهم بشریت دانسته و نیز اولین کسی است که این مفهوم را بعنوان سازه شخصیتی مورد توجه قرار داد (محمود، ۲۰۱۱).
موری یک طبقه بندی بیست گانه در مورد نیازهای انسان ارائه می دهد که نیاز به پیشرفت یکی از آنها به شمار می رود. وی نیاز را کوششی برای فائق آمدن بر مشکلات وموانع می داند که موجب افزایش توانایی های مطلوب می گردد، به طوریکه می توان با دیگران رقابت کرد، بر آنان پیروز شد و با موفقیتهای حاصل، عزت نفس خویش را افزایش داد (خداپناهی، ۱۳۸۵). همچنین موری آزمون اندریافت موضوع را ابداع کرد که می تواند عقده های ناهشیار و پنهان را آشکار سازد. این تست بعداً مورد استفاده همه کسانی قرار گرفت که در زمینه انگیزه پیشرفت به تحقیق پرداختند (خداپناهی، ۱۳۸۵).
در دهه ۶۰ میلادی مطالعات بسیاری در خصوص ابعاد، عناصر این مفهوم و کیفیت این ابعاد انجام پذیرفت تاجایی که مک کلند آن را بعنوان آمادگی که با ثبات نسبی برای رسیدن به هدف و موفقیت همراه است، مشخص کرده و این آمادگی را درونی دانسته و همچینین رفتارهای پیشرفت را با اشاره به ترس از شکست یا امید موفقیت در نظر می گیرد (محمود، ۲۰۱۱).
مک کللند با توجه به نظر فروید بر اینکه تخیل بهترین چیزی است که می توان تأثیر انگیزه را بر آن بررسی کرد، پذیرفت که تست اندریافت موضوع مناسب ترین وسیله اندازه گیری برای انگیزه پیشرفت است (خداپناهی، ۱۳۸۵).
پژوهشهای انگیزه پیشرفت از سال ۱۹۵۳ به بعد در دو جهت سوق پیدا می کردند، یکی جهتی که مک کللند بر می گزیند و بیشتر به بررسی نقش انگیزه پیشرفت در زمینه رشد اجتماعی و اقتصادی میپردازد و دیگر جهتی که اتکینسون، شخصیت برجسته ای که در زمینه نظریه انگیزه پیشرفت صاحب نظر است، در پیش میگیرد و با بهره گرفتن از نظریه های لوین، تولمن و فستینگر نظریه خویش را در سال ۱۹۵۷ ارائه می دهد (خداپناهی، ۱۳۸۵).
نظریه های فیزیولوژی انگیزش
در نظریه های فیزیولوژی انگیزش، لازم است متغیرهای فرضی رابط را در سازه های فیزیولوژی جستجو کنیم که بهترین نوع آن را می توان در الگوی محرک- ارگانیزم- پاسخ مشاهده کرد. اولین آزمایش را در این زمینه لشلی و بیچ انجام دادند و رفتار انگیزشی را ناشی از تأثیر متقابل عوامل حسی، هورمونی و دستگاه اعصاب مرکزی دانستند (خداپناهی، ۱۳۸۵) پس از آنها نظریه پردازان دیگر به این موضوع توجه داشتند.
بندورا معتقد است که حالت انگیزه مرکزی که نوعی مکانیزم انرژی دهنده، کنترل کننده و راه انداز رفتار محسوب می شود، در وحدت جریانهای عصبی و تحریکهای محیطی نقش مهمی ایفا می کند. فرضیه وی این بود که تقویت و بروز کنش از طریق مکانیزمهای عصب روانشناسی صورت می گیرد و اصل تقویت در حقیقت نوع خاصی از انگیزه است (خداپناهی، ۱۳۸۵).
در الگوی بندورا برای تحریک هایی که از موضوع محرک ناشی می شوند، دو مسیر جداگانه به مراکز هماهنگی حسی- حرکتی در نظرگرفته می شود؛ یکی مسیر حسی- حرکتی مستقیم و دیگر مسیر حسی – انگیزشی – حرکتی غیر مستقیم است که تارهای اولین مسیر ارتباطی مستقیمی با تارهای مرکز رسان دستگاه، هماهنگی برقرار می کند و تارهای دومین مسیر، در ابتدا با حالت انگیزه مرکزی ارتباط پیدا می کنند، جایی که تعامل بین موقعیت ارگانیزمی و تحریک برقرار می شود، سپس حالت انگیزه مرکزی به صورت انتخابی (برانگیزاننده، بازدارنده) فرایند معینی را در دستگاه هماهنگی حسی- حرکتی تنظیم می کند. تحریکهای حسی که از منابع دیگر محیطی ناشی می شود احتمالاً به عنوان تحریکهای شرطی در پدیدآیی حالت انگیزه مرکزی مؤثرند (خداپناهی، ۱۳۸۵).
شکل ۲-۱ الگوی انگیزشی بندورا
میلنر یک الگوی فیزیولوژیکی انگیزش پیشنهاد می نماید که در آن انگیزش کنش انتخابی محسوب می شود و بدین طریق رفتار هدفدار را توضیح می دهد. در الگوی وی مدل الگوی پاسخبه عنوان مرکز فعالیتهای خودانگیخته تلقی می شود که تحت تأثیر مکانیزم گیرنده پاسخبرای فعالیت محرکهای مثبت یا فزونی آنها و مکانیزم ارتباط- پاسخ برای محرکهای منفی یا کاهش محرکهای مثبت می باشد. محرکهایی مثبت یا منفی قلمداد می شوند که برای ارگانیزم مفید یا مضر باشند. برعکس ارتباط مستقیم نظام حسی با مکانیزم ارتباط- پاسخ مرتبط است، به گونه ای که امکان انتخاب محرکهای مثبت فراهم می گردد. مکانیزم های ارتباط- پاسخ بیشتر برای محرکهای منفی یا محرکهای غیرطبیعی ارگانیزم یا محرکهای زیان آور فعال می شود. چنانچه شدت محرکهای مثبت و منفی تفاوتی نداشته باشند، مکانیزم ارتباط -پاسخ بر مکانیزم گیرنده- پاسخ غلبه دارد، بطوریکه ارگانیزم دائما ًدر حال تغییر فعالیت است. فعالیت مکانیزم ارتباط -پاسخ بر مکانیزم گیرنده-پاسخ متضاد یکدیگرند. بدین ترتیب رفتار انگیزشی در این الگو بر اساس همکاری واحدهای مکانیزم گیرنده- پاسخ، مکانیزم ارتباط-پاسخ و مکانیزم برپایی حرکتی ایجاد می شود. مکانیزم برپایی حرکتی، دریافت کننده انتقال محرکهای انگیزشی مثبت و منفی است، همچنین کنترل کننده و تسهیل کننده فعالیتهای هدفدار به شمار می آید و با دستگاه برپ
ایی مرتبط است. محرکهای خنثی که موجب
دستیابی به هدف یا اجتناب از آسیب می گردند، محرکهای شرطی جذاب و بیزار کننده تلقی می شوند (خداپناهی، ۱۳۸۵).
نظریه نیاز به پیشرفت مورای
مورای در سال ۱۹۳۸، نیاز به پیشرفت را یک نیاز اساسی در انسان در نظرگرفت که اشاره به انگیزه پیشرفت دارد و کم و بیش یک صفت شخصیتی برای جهت دهی به رفتار در موقعیت های متفاوت است. مورای در مورد نیاز به پیشرفت، بطور کلی نظریه پردازی کرد و به بعد خاصی اشاره نکرد. این نیاز با روش های ارزیابانه روانشناسی مورای به افکار و رفتار معطوف به موفقیت ارتباط می یابد اما مورای این مفهوم را با اقتباس از انگیزه پیشرفت مک کللند، گسترش داد. مطابق با مک کللند، نیاز به پیشرفت نتیجه تعارض هیجانی بین امید به موفقیت و تمایل به اجتناب از شکست که از یک رو ترس از شکست به هیجانات منفی و ترس از موقعیت پیشرفت است و از طرفی تعادل بین این دو انگیزه، فکری است که جهت، شدت وکیفیت رفتار معطوف به پیشرفت را تعیین می کند و با انتظارات و تداعی های عاطفی مرتبط با ترس یا لذت سنجیده می شود. همچنین مفهوم نیاز به پیشرفت مورای، امید به موفقیت و ترس از شکست را به افکاری که بطور متوالی در رفتارهای معطوف به پیشرفت، پردازش می شوند نسبت می دهد، بنابراین سبک رفتاری کلی را سازمان بندی می کند که اشاره به موقعیتهای پیشرفت کلی مثل حل مسئله اشاره دارد. مفاهیم نیاز به پیشرفت مک کللند و مورای حداقل در دو نکته متفاوت هستند. اول اینکه مفهوم مک کللند، دانش شناختی پس زمینه نیاز به پیشرفت را نه تنها در امید به پیشرفت، بلکه در ترس از شکست هم مشخص می کند دوم اینکه در مقایسه با مفهوم مورای، به جدیت به عناصر عاطفی و موقعیتهای پیشرفت اشاره دارد. بنابراین انگیزه پیشرفت مک کللند با ابزار متفاوتی سنجیده می شود د(استینمایر و اسپینث، ۲۰۰۹).
نظریه ارزش انتظار
نظریه های انگیزه پیشرفت درصدد توضیح انتخاب تکالیف پیشرفت، حضور این تکالیف و جدیت برای انجام آنها می باشند. یکی از دیدگاه های قدیمی انگیزه نظریه ارزش – انتظار است که در مورد انتخابهای فردی، حضور و عملکرد با بهره گرفتن از باورهای فرد در مورد نحوه انجام فعالیت و ارزشمندی آن فعالیتها را توضیح میدهد (ویگفیلد و اکلس، ۲۰۰۰). در این نظریه انتظار موفقیت، باورهای مربوط به توانایی و جنبههای متفاوت ارزشمندی تکلیف سازه های جداگانهای هستند که بطور مجزایی در ذهن فرد شکل میگیرند و نیز در سطح و ساختار متفاوت بوده و تغییر پذیرند. فرد قبل از هر چیز خود را بعنوان فردی باهوش یا کودن درک می کند و پس از آن احساس شایستگی و کارآمدی خود را شکل می دهد بدین معنی که باورهای توانایی و انتظارات فرد بطور پیوسته رشد می کنند که برای هر مهارت و زمینه ایی مثل ریاضی، موسیقی مجزا می باشد. همان طور که در شکل یک مشاهده می کنید کودکان می توانند با بهره گرفتن از تجارب خود انگیزه پیشرفت و انتظارات خود و باورها در مورد توانایی های خویش را شکل دهند اما محیط و بازخوردهای محیطی می تواند اثر منفی بر شکل گیری آنها بگذارد (ویگفیلد و اکلس، ۲۰۰۰).
شکل ۲-۲ مدل ارزش- انتظار انگیزه پشرفت ویگفیلد واکلس (۲۰۰۰)